رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

ون یکاد

 

 

 

....................................................................................................................

Glitter Words

 

 

Glitter Words

 Glitter Photos

 

یکشنبه 1 بهمن 1391 (خرید های بابا طوفان برای رادین)

عزیزم..امروز بابا طوفان وقتی از سر کار امد دیدم برات کلی خریدای خوشگل کرده...عزیزم..برات شلوار و کفش و بلیزو کاپشن گرفته بود که عکساشو برات میذارم...مبارکت باشه عزیزم..البته کاپشن برای سال دیگته.....
27 اسفند 1391

شنبه 30 دی 1391 ( ماهی خوردن رادین)

عشق کوچولوی من..امشب بابایی بهت ماهی داد...و تو چه قدر دوست داشتی...تقریبا نصف ماهی باباتو با دوغ خوردی...نوش جونت باشه...توام مثل بابا طوفان عاشق ماهی هستیا....از سینه خیز رفتنتم که نگو...دیگه حرفهای شدیو از اینور میری اون ورو خونرو متر میکنی...عاشقتم پسملی....
27 اسفند 1391

چهارشنبه 20 دی 1391

عزیزم..امروز متوجه دم که تودیگه راحت سینه خیز میری ..دقیقا به شکل یه کرم کوچولو..حتما هم باید دستاو بزاری روی همو بعد خودتو بکشی...وای عاشقتم.....دیگه شیطنت هات دو برابر میشه..دیگه باید حسابی چشمم بهت باشه عشقی.....دیروزم که بردمت دکتر برای قد و وزن خدارو شکر به گفته دکتر همه چیزت عالی بود.... وزن:8.770 قد:74
27 اسفند 1391

یکشنبه 17 دی 1391

عزیزم..چند روز پیش گچ دستمو باز کردم..اما هنوز هم باید مراقب دستم باشم که کار سنگین نکنم یا تو رو زیاد بلند نکنم..این موضوع برای هردومون سخته عزیزم..اما باید یه کم کمک کنی تا دستای مامانی حسابی خوب بشه... ابگوشتم که میخوری از بابات حرفه ای تر...اینقدر هم ابگوشت دوست داری که نگو..ماشالله کلی خوردیا .عزیزم..کلا غذاهایی و که ابکیه خیلی دوست داری عشقم...دیگه کامل برای خودت میشینی و من با خیال راحت میذارمت روز زمین و میرم عزیزم.....دیگه احتیاجی به این نداری که مواظبت باشم که نیوفتی پسر خوشگلم.....وقتی فهمیدم دیگه حسابی میشینی برات یه صندلی غذای تاب شو خریدم که هم غذات تو توش بخوری هم باهاش حسابی تاب بازی کنی...مبارکت باشه پسملی....
27 اسفند 1391

دوشنبه 4 دی 1391 ( سینه خیز رفتن رادین)

عزیزم.. دیگه داری برای خودت حسابی بزرگ میشیا...داری یواش یواش سعی میکنی سینه خیز بری ..برات خیلی سخته اما یه کم که تلاش میکنی خوب برای خودت حرکت میکنی....قربونت برم ...عزیزم...منو بابایی وقتی متوجه شدیم داری سعی میکنی سینه خیز بری ..داشتیم از خوشحالی پر در میاوردیم اخه خیلی ناز میشی وقتی میخوای سینه خیز بری ... اب دهنتم که حسابی میره فکر کنم به خاطر دندونات باشه عزیزم..از شیشکی بستنتم که نگو..تازه تو این کار حسابی حرفهای شدی عزیزم.....
27 اسفند 1391

پنجشنبه 20 اذر 1391 (اولین شب یلدای رادین)

عزیزم...یه چند وقتی بود که دستم خیلی درد میکردو به اندازه ای که اصلا نمیتونستم دیگه بقلت کنم...وقتی ام رفتم دکتر متوجه شدم که باید دستمو گچ بگیرم و این برای من که پسر کوچولویی مثل تو رو داشتم خیلی سخت بود..دکتر گفت به خاطر بچه کوچیکمه و اصلا نباید کار سنگین انجام بدم تا دستم حسابی خوب بشه...و میدونم که این جریان هم برای من سخت خواهد بود و هم برای تو عزیزم....اما باید یه کم مامانیو با دست گچی تحمل کنی ...برای همین مجبور شدیم بریم خونه مامانی بمونیمو ..چون این مامانی بود که میتونست به من کمک کنه....خلاصه که امشب اولین شب یلدای تو بود عزیزم. و من با دستای گچی ازت این طولانی ترین شب سال و استقبال کردم....با خاله انسیه و خاله افسانه برای این شب ب...
27 اسفند 1391

دوشنبه 20 آذر 1391 (بستنی خوردن رادین)

پسر کوچولوی قشنگم امروز برای اولین بار  بهت بستنی دادم و تو ام چه قدر از خوردنش لذن بردی و من فهمیدم که پسر کوچولوم عاشق بستنی ..نوش جونت باشه عزیزم...از این به بعد تند تند برات بستنی میخرم عزیزم... تازه اینم فهمیدم که تو طعم های مختلف دنت هم دوست داری...مثل بیسکوییتی...زعفرانی و ...که ماشالله این دنت هارم خیلی دوست داری...دو تا دندوناتم دیگه قشنگ در آمده و وقتی میخندی عین یه خرگوش کوچولو میشی و ادم میخواد گازت بگیره عزیزم....عاشقتم...خرگوش کوچولوی من.....
27 اسفند 1391

شنبه 18 آذر 1391

عزیزم...ماشالله خیلی بلا شدیا...هر چی بزرگ تر میشی وروجک تر میشی...دیگه تقریبا میتنم بگم راحت برای خودت میشینی و دیگه احتیاجی نیست پشتت بالشت بزارم و هواسم بهت باشه..دیگه داری برای خودت مردی میشی...تازه امروزم موقع شیر خوردن چنان بازومو گاز گرفتی که تا شب کبود شدو جاش موند..موقع شیر خوردن هم نمیدونم چرا جدیدا خیلی گازم میگیری...فکر کنم به خاطر دندونهاته که داره در میاد...وای...پس خدا به دادم برسه با دندون های کوچولوی تو عزیزم......
27 اسفند 1391